این چند وقت که نبودم رفته بودم پابوس حضرت معصومه (س) و امام رضا(ع)
جای شما خالی.راستش اولین بار بود به این دو شهر می رفتم .چقدر برام هیجان
داشت .از دریای کرامت اهل بیت شنیده بودم ولی لمسش نکرده بودم تا به این سفر
رفتم .ان شاءالله نصیب همه بشه .
وقتی رسیدم قم و عظمت بانوی قم رو دیدم تازه فهمیدم چه نگینی بر انگشتر قم
و ایرانه . چقدر با شکوه بود گنبد طلایی خانم ،و چه جلایی می داد دلای زنگار گرفته
رو ،می شدی مثل آینه و تو این آینه بود که می تونستی بزرگی و کرامت خانم رو
حس کنی و ببینی. درست روز ولادت خانم بود
توی حرم حال و هوای عجیبی بود .انگار عطر نفس ملائک وچهارده معصوم فضای حرم
رو پر کرده بود انگاری همه اومده بودند تا ولادت خانم رو جشن بگیرند .تا اون لحظه
شکوه اهل بیت رو به این خوبی درک نکرده بودم واقعا" لحظات وصف نشدنیی بود
زیبا و رویایی .تو اون لحظات به مردم قم حسودیم شد
.
و اما جمکران مسجد یوسف فاطمه
فقط یه مسجد نبود دریایی بود از عشق و صفا لبریزاز کرامت و لطف آقا .
جایی که خشت خشت دیواراش ،وجب وجب خاکش و ذره ذره هواش لبریز از عطر
نفسهای گرم پادشاه بیابون گردمون یوسف فاطمه (س)بود .
فضایی بود پر از معنویت وسکویی بود واسه پرواز ،واسه جلا دادن روح ،واسه
برگشتن به اصل انسانیت.
واما مشهد مقدس بارگاه با شکوه امام رضا(ع)
وقتی واسه اولین بار وارد حیاط بارگاهش شدم پاهام می لرزید قدرت جلو رفتن
نداشتم آخه اونقدر با عظمت بود که نمی تونستم قدم از قدم بردارم .
بالاخره باکمک خود آقا یواش یواش جلو رفتم .هر قدمی که بر می داشتم احساس
می کردم ملائک هم دارند باهام می آیند .وقتی توی صحن اصلی رسیدم .وقتی اون
جمعیت مشتاق رو دور ضریح آقا دیدم نا خود آگاه اشکم جاری شد تو دلم گفتم آقا
جون چرا به شما می گن غربی الغربا .شما که یه همچین بارگاه قشنگی دارید شما
که یه سقف بالای سر زائراتونه ،شما که توی ایرانید جایی که مردمش عاشق شمان
شما که غریب نیستید. غریب شهدا و مدفونین بقیع اند که حتی یه شمع هم کنار
مرقدشون نیست و سقفی بجز آسمون بالای سر زائراشون نیست .
غریب مادرتون فاطمه زهرا (س) ست که حتی مرقد مطهرش مخفیه
میلاد با سعادت هشتمین اختر آسمان ولایت
امام رضا(ع)
برمشتاقان و عاشقان دلسوخته اش مبارک
اما.........
صد افسوس که دیگه قیصربین ما نیست وچون پرنده ای سبک بال پر کشید
یادش گرامی و روحش شاد.
حالابایک شعر از خودش باهاش خداحافظی میگنم .
حرفهای ماهنوز نا تمام
تانگاه می کنی وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شویم
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ،ای دریغ وحسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود
وقتی که تورا تکرارمیکنم و میرسم به تو می دانم که از توست همه تو وخدا می داند چقدر دلم تنگ شده برای پدر و انکار نمی کنم که هیچ کس تو نمی شود .
قلم نمی رساند این کشاکش ذهن مشوش شده از خیال توراو انگار می داند چقدر محتاجم به مدینه .شهری از آن تو
حالاکه نام مقدس تو پیامبر محبوبم آراسته می شود تا جانی بخشد این تکرار مسور سالهای تکراری را بگزار عقده گشایم از این همه محمد ،اشهدان محمد رسول الله .
که ثانیه را می آراید و من هیچ نمی فهمم هیچ .
تو بخواه آقا مرا وسیع کن و سرشار این کشف ناشده تا چند در من خواهد جنبید و متحیرم ازاین بی باکیها منقش شده در همه که می دانند نمی دانند اما بی حالند که بدانند.
در دست توست .بسازم آنگونه که کودکی رادر ۱۰سالگی بلوغ دادی .
ای راهنمای تمام ادیان